|
|
|
|
|
قاصدک ٬ باز خبر آوردی؟ خبر از یار سفر کردی من بهر این دیده ی ترآوردی؟ رو خلاصم کن از این چشم به در دوختگی دیده ام آه... که ماءیوس شد از دیدن او بس کن این قصه ی فرتوت جگر سوختگی قصه ی عشق جهانی همه در قلب من است همه را میدانم همه را می فهمم ژاژ خوائیدنها بهر لیلی ٫مجنون بهر شیرین٫ فرهاد. یاد داری که چه گفت؟ (عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار) بگذریم... قاصد تلخترین خاطره ها حال از حال دل خویش بگو تو بدنبال کسی٫ در سفر می گردی؟ که چنین بی پروا٫کو به کو٫ خانه به خانه٫ در به در می گردی؟ این بهانست که از بی خبران با خبری تو که خود در سفری تو که خود بادیه پیمای زمستانی و از لطف بهار غافل و بی خبری قاصدک... حرف مرا گوش بده من بدنبال بهارم٫ نه به دنبال نگار چند روزیست که در فصل خزان افتادم و کنون می ترسم که شباب عمرم در خزان طی شود و چو تو در دست زمستان سیه رنگ سپید٫افتم و پیر شوم قاصد تلخترین خاطره ها گردم ودر وسوسه ی دیدن گلهای بهار دور و در غصه ی فصل دی و دلگیر شوم شکوه ی آخر من با تو همین بود که رفت تو که خود بادیه پیمای زمستانی و از لطف بهار غافل و بی خبری شاهد روز وداع یاران٫ تا به کی در به دری؟ قاصدک... لحظه ای صبر کن و بعد برو اگر از باد شب سرد خزان بگذشتی ای که در لحظه ی زادن چو خزان٫ پیرو مبهم گشتی برو تا باد صبا٫ برو تا فصل بار چون بدیدی او را راوی سرد ترین خاطره های من باش نزد آن دورترین آری آن دور ترثن نقطه ی آمال دلم برو او چشم به راهت مانده برو ای پیرترین نو گل امسال دلم تو چرا بی خبری شاهد درد و فراق تا به کی در به دری؟ (آذر ۸۰ ) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:23 توسط آراسته
|
|
||