تبليغاتX
فوژان - هنگامی که شادی من متولد شد
فوژان،فریاد بلند...و دل نوشته های دست....

هنگامی که شادی من متولد شداو را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان من!بییایید و بنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است!بییایید و شادی من را ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد؟

اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد!

هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان می رساندم،اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.لذا من وشادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد.

هنوز یک سال نگذشت که نا گهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده وبیمار شد وجز قلب من،هیچ قلبی به عشق او نطپیدو هیچ لبی جز لبهای من ، لب اورا نبوسید.

آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپردو از این به بعد هر گاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم.

یاد و خاطره چیست؟

جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچدو سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:43  توسط آراسته  |