|
|
|
|
|
شكست شكست،شكستِ من، تنهاييِ من و دوريِ من ؛ تو پيشِ من از هزار پيروزي عزيزتري،و در دلِ من از همه ي افتخارها- ي اين جهان شيرين تري. شكست،شكستِ من،خود شناسيِ من و سر پيچيِ من، از توست كه مي دانم هنوز جوانم و پاي چابك دارم و به دامِ تاجِ شمشادِ پژمرده نمي افتم. در توست كه به تنهايي رسيده ام و لذّتِ رانده شدن و دشنام شنيدن را چشيده ام. شكست،شكستِ من،شمشيرو سپرِ درخشانِ من، در چشمان تو خوانده ام كه بر تخت نشستن يعني برده شدن،و فهميده شدن يعني هموار شدن،و دريافته شدن يعني به نهايتِ خود رسيدن ومانند ميوه ي رسيده اي به زمين افتادن و خورده شدن. شكست،شكستِ من،همراهِ دلاور من،تو سرودهاي مرا خواهي شنيد،و فريادهاي مرا،وسكوت هاي مرا، وهيچ كس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بال ها،و خيزش موج ها،و از كوه هايي كه شباهنگام مي سوزند، و تنها تويي كه از شيبِ صخره ي روحِ من بالا مي آيي. شكست،شكستِ من،دليريِ بي مرگِ من ،من و تو با طوفان خواهيم خنديد،وبا هم گورِ همه ي آن هايي را كه در ما مي ميرند خواهيم كَند، و با اراده در آفتاب خواهيم ايستاد و خطرناك خواهيم بود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:43 توسط آراسته
|
|
||