|
|
|
|
|
آواي زن بودن من يك زنم " نيمه ي پنهان" ساكت و صبور" خاموش و سرد" همواره همراه . من يك انسانم داراي دو پاي دائم در تلاش و پويا براي بهتر رساندن تو به اهداف و آرمان ها و خواسته هايت. براي متحرك بودن و رفتن دو چشم براي ديدن هر رنگي و هر تصوير هر آنچه را كه تو مي بيني و زيبا وزشتش مي خواني من نيز مي بينم و مي شناسم زباني گويا براي دوست داشتن ها و تحسين خوبي ها و گلايه از نداشتن ها و بدي ها. دستهايي براي ياري رساندن و كمك كردن ويك قلب به بزرگي محبت مادرانه ايثار خواهرانه معصوميت و احترام دخترانه و عشق و گذشت همسرانه و روحي به بزرگي اندازه ي نيايش ها و دعاهاي شبانه وناله هاي پنهان و عارفانه براي دوست داشتن تو. من يك زنم ." من دختر هوا هستم" هم او كه خداوند براي تكامل تو آفريد .هم او كه خداوند براي آرامش بخشيدن به تو آفريد ش هم او كه سيب را به تو داد وتو از نخوردن آن عاجز واز گفتن نه در برابر او نا توان بودي. "من دختر ميترا و آنا هيتا هستم" هم آنهايي كه مظهر آب و آفتابند . هم آنهايي كه نور مي بخشند و پاك مي كنند ."من دختر كلئو پاترا و سودابه هستم" كه داستان خشم وانتقامشان هنوز در جاي جاي دنيا ورد زبانهاست. وآيا تو نمي داني كه اگر بخواهم مي توانم بزرگترين قدرتمندان جهان را نه به زانو كه به نيستي و تباهي بكشانم و اين را نه از زبان من كه از زبان گوياي تاريخ دانسته اي و خوانده اي و تو امروز حق داري مرا نادانم بخواني. تا فراموش كنم كه من يك زنم . چه بودم . كيستم وچيستم. تا همواره اين ناداني سبب شود كه نزدت بمانم و تو در نبود من نا توان نشوي. "من از نسل رودابه ام" زني كه زال ترد شده را به همسري بر گزيد تا مادر رستم شود . "من دختر فرنگيس و تهمينه ام" كه از ابتداي عروس بودن لباس سياه عزاي شوهر را با علم و آگاهي به تن كردند وتو نادانم مي خواني . تو حق داري مرا نادان و ناقص العقل بخواني و بداني زيرا: _وقتي پسرم شدي تو را در بطن خود پرورش دادم واز شيره ي جانم واز رگ رگ وجودم به تو خوراندم و خواب شبانه وغذاي روزانه ام را نثارت كردم و تو نادانم مي داني . _وقتي خواهرت شدم سرا پا ايثار و نگران از داشته هاي بد و نداشته هاي واجب زندگي ات .براي نبودنت اشك ريختم ودر بودنت خدمتگزار . بي هيچ توقعي نيازهاي روزانه ات را برآورده كردم ودر شكستت زينب وار شكستم و تو ضعيفم مي خواني . _وقتي كه دخترت شدم همواره تو را بزرگترين و والا ترين بشر خواندم زيرا كه تو پدرم بودي ومن خود را از وجود تو مي دانستم و زهرا وار مادرت شدم و باز به تو خدمت كردم و تو نادانم خواندي. _وقتي كه همسرت شدم سرا پا ايثارو عشق گرديدم و چونان پرستوهاي سبك بال عشق پرواز كردم و با بال و پر ظريفم آشيانه اي از عشق ساختم تا تو در شاخه شاخه هاي آن آرام گيري. آري حق داري نادان و ناقصم بخواني زيرا تو خود هرگز اين همه ايثارو اين همه عشق را درك نكردي و مي پنداري كه از سر ناداني و عجز است . _آنجا كه زن به خاطر همسر بودن و مادر بودن از مزاياي شغلي و تحصيلي و قدرت كناره گيري مي كند و عاطفه را به جاي پست و مقام مشهور شدن بر مي گزيند تو به ناداني و ابلهي و نا تواني محكومش مي كني _آنجا كه با گذشت و ايثار راه را براي پيشرفت تو باز مي كند و از خواسته هايش عقب نشيني مي كند تو ضعيفه اش مي خواني و ضعيفش مي پنداري . حق داري كه ابلهش بخواني ونادانش بداني و مهر جهالت را بر پيكر احساسات پاكش همچون داغي ماندگار ثبت كني زيراكه: نه او را فهميدي" نه مادرت " نه فاطمه" نه زينب" نه مريم" نه سارا" نه هاجر" نه ماندانا" نه ميترا" نه فرنگيس و نه هيچ زن ديگر و حتي دخترت را نيز نخواهي فهميد و نخواهي دانست كه كيستند. اي كاش مي دانستي كه چه چيزي و چه كسي را نادان مي خواني و نادان مي داني . "تو ريشه ات را"اثبات وجوديت را"بودنت را"هست شدنت را"مادرت را"ناقص العقل مي خواني.هم او كه زندگي ات بدون او هيچ مفهومي ندارد. من يك زنم ! همان زن كه غذاي هر روز تو را به همراه سفرهاي از عشق و محبت بر رويت مي گسترانم. من همانم كه نسل تو در بطن من پرورش يافته. من يك زنم همان زن كه هنگام بيماري بر بسترت مي نشيند و با دستهايش به تيماريت مي پردازد. همانپرستاري هستم كه شبانه تا صبح تپش هاي قلب تو را كنترل مي كند .همان پرستاري كه جراحات تو را مي شويد وبا محبت وايثار مرحم مي گذارد. من يك زنم! همان معلم مهرباني كه تصويرش هرگز از ذهن تو پاك نخواهد شد.همان كسي كه براي اولين بار دستت را گرفت و نوشتن به تو آموخت. من يك زنم! كه خانه و زندگيت بدون وجودم نه رنگي دارد و نه نشاطي و نه پاكيزگي ظاهري و نه پاكيزگي روح . آيا تا به حال دنيا را بدون من به تصوير در آورده اي؟ دنياي بدون زن ! "من از نسل ليلايم" همان ليلاي سيه چهره اي كه از" مجنون "مجنون ساخت ونام مجنون را تا به امروز جاويد ساخت."من از نسل شيرينم" همان شيريني كه نه تنها به فرهاد بلكه به بيستون نيز روح بخشيد و از دل سنگ سخت كوه چشمه ي زلال عشق را از پس هزاره ها تا به امروز جوشان نمود تا دل خسته و لب تشنه اي كه از آن گذر مي كند از شربت عشق هميشه جاويد شيرين بنوشد و اگر نبود بيستون هم نبود. "من از نسل هاجرم" هم او كه پسرش را در بيا با نهاي عربستان در آغوش گرفت و زير تيغ برنده و سوزان آفتاب گرم عربستان خود سايه ي سر پسرش شده و گام از گام برداشت. "من از نسل مريمم"هم او كه پيامبر عشق را به دنيا آورد هم او كه بزرگترين راز خلقت را آفريد. "من از نسل خديجه ام"هم او كه دارائيش را براي تجلي اسلام داد و تو امروز ايمانت را وامدار او هستي. "من از نسل فاطمه بنت اسد هستم"هم او كه خانه ي كعبه ابتدا براي قدوم او شكاف برداشت و بعد هم علي در آن متولد شد.من از نسل فاطمه ام هم او كه مادرامامت بود . زني كه همه چيز است و همه كاملش مي خوانند . من از نسل زينبم كه خشم خواهرانه اش برنده ترين شمشيرها را به زانو در آورد. "من از جنس ملائكه هاي آسماني اما بدون بال هستم"كه تو براي ديدن روي آنها در هاي خواستها و خواسته هاي دنيوي و انساني ات را بر روي خود مي بندي كه شايد در قيامت در كنار نوع بالداري از من باشي. "و تو اي پسرم"اي برادرم"اي همسرم"اي دوستم"واي مرد" اين را بدان كه همه ي اين ظرافت هاي وجوديم با تو به كمال مي رسد ومن بي هيچ غروري مي دانم كه ما در كنار هم كامل هستيم.با اين همه تو مرا ضعيفه ام خواندي و ناقص العقل دانستي. اگر امروز سنگ صبور تو شدم اين را بدان كه صبوري از گذشت است و گذشت از تحمل است و تحمل از توانايي و توانايي از آگاهي و دانايي است و تو مرا نادان مي خواني . ولي من بر خلاف تو هرگز تو را تحقير نمي كنم و تو را نادان نمي خوانم ونمي دانم.زيراتو: "پدر من هستي"همسر هستي"برادر من هستي"پسر من هستي" اگر به تو نادان بگويم پس از تو جاهل ترم زيرا معاشرت و مشاركت با انسانهاي ناقص العقل و نادان عين ابلهي است ومن به تو مي آموزم كه اگر مرا نادان ميداني وضعيفم مي شماري از من بگذر كه گذشتن از ناداني و ضعف عين عاقلي است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:53 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
موج تو در چشم من همچون موجي خروشنده و سر كش و نا شكيبا كه هر لحظه ات مي كشاند به سويي نسيم هزار آرزوي فريبا تو موجي تو موجي ودرياي حسرت مكانت پريشان رنگين افقهاي فردا نگاه مه آلوده ي ديدگانت تو دايم به خود در ستيزي تو هرگز نداري سكوني تو دايم ز خود مي گريزي تو آن ابر آشفته ي نيلگوني چه مي شد خدايا... چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟ شبي با دو بازوي بگشوده ي خود ترا مي ربودم... ترا مي ربودم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:57 توسط آراسته
|
|
||