تبليغاتX
فوژان
فوژان،فریاد بلند...و دل نوشته های دست....
از دنیای غیب هر کس تصوری دارد:

قصه ساز خیال پرداز تصوری و زاهد پرهیزکار تصور دیگر.

عارف در ورای پرده غیب همه قدسی و پاکی می بیند و

شاعردر آنجا همه رنگ و نیرنگ ها ی گونا گون جستجو می کند .

اما به هر حال امروز در دیار ما کیست که این دنیای مر موز غیب را همه جا در پیرامون خود نبیند و از کار آن در دل بیم و امید نداشته باشد؟

(عبدالحسین زرین کوب)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:55  توسط آراسته  | 

خدای بزگ است اهورا مزدا:

که زمین را آفرید

که آسمان را آفرید

که شادی برای مردم آفرید

داریوش را شاه کرد!

یک شاه از بسیاری

یک فرماندار از بسیاری

من هستم داریوش!

شاه بزرگ

شاهشاهان

شاه کشورهای دارای مردم بسیار

شاهدر این سرزمین دور و دراز

***************************************************************************

پسر ویشتاسب هخامنشی

 

(ترجمه گنج نامه ی همدان با خط میخی) 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:27  توسط آراسته  | 

قاصدک ٬ باز خبر آوردی؟

خبر از یار سفر کردی من                    بهر این دیده ی ترآوردی؟

رو خلاصم کن از این چشم به در دوختگی

دیده ام آه...  که ماءیوس شد از دیدن او

بس کن این قصه ی فرتوت جگر سوختگی

قصه ی عشق جهانی                         همه در قلب من است 

همه را میدانم             همه را می فهمم            

ژاژ خوائیدنها                بهر لیلی ٫مجنون 

بهر شیرین٫ فرهاد.

یاد داری که چه گفت؟

(عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار)

بگذریم...

قاصد تلخترین خاطره ها

حال از حال دل خویش بگو            

 تو بدنبال کسی٫ در سفر می گردی؟

که چنین بی پروا٫کو به کو٫ خانه به خانه٫ در به در می گردی؟

این بهانست که از بی خبران با خبری                 تو که خود در سفری

تو که خود بادیه پیمای زمستانی و از لطف بهار

غافل و بی خبری

قاصدک...

حرف مرا گوش بده

من بدنبال بهارم٫ نه به دنبال نگار

چند روزیست که در فصل خزان افتادم               و کنون می ترسم

که شباب عمرم                    در خزان طی شود و   

چو تو در دست زمستان سیه رنگ سپید٫افتم و پیر شوم

قاصد تلخترین خاطره ها گردم ودر وسوسه ی دیدن گلهای بهار

دور و در غصه ی فصل دی و دلگیر شوم

شکوه ی آخر من با تو همین بود که رفت

تو که خود بادیه پیمای زمستانی و از لطف بهار

غافل و بی خبری

شاهد روز وداع یاران٫              تا به کی در به دری؟

قاصدک...

لحظه ای صبر کن و بعد برو

اگر از باد شب سرد خزان بگذشتی

ای که در لحظه ی زادن چو خزان٫       پیرو مبهم گشتی

برو تا باد صبا٫              برو تا فصل بار           

چون بدیدی او را

راوی سرد ترین خاطره های من باش

نزد آن دورترین

آری آن دور ترثن نقطه ی آمال دلم

برو او چشم به راهت مانده

برو ای پیرترین نو گل امسال دلم

تو چرا بی خبری

شاهد درد و فراق

تا به کی در به دری؟

                                                                                                                                                           (آذر ۸۰ )

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:23  توسط آراسته  | 

من شاکیم از رنگ سیاه

 برای کشتن این همه رنگ 

شاکیم ازسکوت

 برای کشتن این همه آهنگ

شاکیم ازدیوار

 شاکیم از سیم خاردار

شاکیم از تو برای کشتن لبخندم

شاکی روزهایی که  نمی خندم... 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:12  توسط آراسته  | 

هنگامی که شادی من متولد شداو را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان من!بییایید و بنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است!بییایید و شادی من را ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد؟

اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد!

هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان می رساندم،اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.لذا من وشادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد.

هنوز یک سال نگذشت که نا گهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده وبیمار شد وجز قلب من،هیچ قلبی به عشق او نطپیدو هیچ لبی جز لبهای من ، لب اورا نبوسید.

آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپردو از این به بعد هر گاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم.

یاد و خاطره چیست؟

جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچدو سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:43  توسط آراسته  | 

از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخم داد و گفت:در ترساندن دیگران برای من لذت بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:راست گفتی!من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت: تو اشتباه می کنی٬ زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دهنستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک٬ فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 2:49  توسط آراسته  | 

ماهی

 من فكر می كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس می كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزای
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
می جوشد از يقين؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
می رويد از زمين.
***
آه ای يقين گمشده، ای ماهی گريز
در بركه های آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه های آينه راهی به من بجو!
***
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهی و در دستش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم! ))
 

                                                   شاملو.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:16  توسط آراسته  |