|
|
|
|
|
شكست شكست،شكستِ من، تنهاييِ من و دوريِ من ؛ تو پيشِ من از هزار پيروزي عزيزتري،و در دلِ من از همه ي افتخارها- ي اين جهان شيرين تري. شكست،شكستِ من،خود شناسيِ من و سر پيچيِ من، از توست كه مي دانم هنوز جوانم و پاي چابك دارم و به دامِ تاجِ شمشادِ پژمرده نمي افتم. در توست كه به تنهايي رسيده ام و لذّتِ رانده شدن و دشنام شنيدن را چشيده ام. شكست،شكستِ من،شمشيرو سپرِ درخشانِ من، در چشمان تو خوانده ام كه بر تخت نشستن يعني برده شدن،و فهميده شدن يعني هموار شدن،و دريافته شدن يعني به نهايتِ خود رسيدن ومانند ميوه ي رسيده اي به زمين افتادن و خورده شدن. شكست،شكستِ من،همراهِ دلاور من،تو سرودهاي مرا خواهي شنيد،و فريادهاي مرا،وسكوت هاي مرا، وهيچ كس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بال ها،و خيزش موج ها،و از كوه هايي كه شباهنگام مي سوزند، و تنها تويي كه از شيبِ صخره ي روحِ من بالا مي آيي. شكست،شكستِ من،دليريِ بي مرگِ من ،من و تو با طوفان خواهيم خنديد،وبا هم گورِ همه ي آن هايي را كه در ما مي ميرند خواهيم كَند، و با اراده در آفتاب خواهيم ايستاد و خطرناك خواهيم بود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:43 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
آواي زن بودن من يك زنم " نيمه ي پنهان" ساكت و صبور" خاموش و سرد" همواره همراه . من يك انسانم داراي دو پاي دائم در تلاش و پويا براي بهتر رساندن تو به اهداف و آرمان ها و خواسته هايت. براي متحرك بودن و رفتن دو چشم براي ديدن هر رنگي و هر تصوير هر آنچه را كه تو مي بيني و زيبا وزشتش مي خواني من نيز مي بينم و مي شناسم زباني گويا براي دوست داشتن ها و تحسين خوبي ها و گلايه از نداشتن ها و بدي ها. دستهايي براي ياري رساندن و كمك كردن ويك قلب به بزرگي محبت مادرانه ايثار خواهرانه معصوميت و احترام دخترانه و عشق و گذشت همسرانه و روحي به بزرگي اندازه ي نيايش ها و دعاهاي شبانه وناله هاي پنهان و عارفانه براي دوست داشتن تو. من يك زنم ." من دختر هوا هستم" هم او كه خداوند براي تكامل تو آفريد .هم او كه خداوند براي آرامش بخشيدن به تو آفريد ش هم او كه سيب را به تو داد وتو از نخوردن آن عاجز واز گفتن نه در برابر او نا توان بودي. "من دختر ميترا و آنا هيتا هستم" هم آنهايي كه مظهر آب و آفتابند . هم آنهايي كه نور مي بخشند و پاك مي كنند ."من دختر كلئو پاترا و سودابه هستم" كه داستان خشم وانتقامشان هنوز در جاي جاي دنيا ورد زبانهاست. وآيا تو نمي داني كه اگر بخواهم مي توانم بزرگترين قدرتمندان جهان را نه به زانو كه به نيستي و تباهي بكشانم و اين را نه از زبان من كه از زبان گوياي تاريخ دانسته اي و خوانده اي و تو امروز حق داري مرا نادانم بخواني. تا فراموش كنم كه من يك زنم . چه بودم . كيستم وچيستم. تا همواره اين ناداني سبب شود كه نزدت بمانم و تو در نبود من نا توان نشوي. "من از نسل رودابه ام" زني كه زال ترد شده را به همسري بر گزيد تا مادر رستم شود . "من دختر فرنگيس و تهمينه ام" كه از ابتداي عروس بودن لباس سياه عزاي شوهر را با علم و آگاهي به تن كردند وتو نادانم مي خواني . تو حق داري مرا نادان و ناقص العقل بخواني و بداني زيرا: _وقتي پسرم شدي تو را در بطن خود پرورش دادم واز شيره ي جانم واز رگ رگ وجودم به تو خوراندم و خواب شبانه وغذاي روزانه ام را نثارت كردم و تو نادانم مي داني . _وقتي خواهرت شدم سرا پا ايثار و نگران از داشته هاي بد و نداشته هاي واجب زندگي ات .براي نبودنت اشك ريختم ودر بودنت خدمتگزار . بي هيچ توقعي نيازهاي روزانه ات را برآورده كردم ودر شكستت زينب وار شكستم و تو ضعيفم مي خواني . _وقتي كه دخترت شدم همواره تو را بزرگترين و والا ترين بشر خواندم زيرا كه تو پدرم بودي ومن خود را از وجود تو مي دانستم و زهرا وار مادرت شدم و باز به تو خدمت كردم و تو نادانم خواندي. _وقتي كه همسرت شدم سرا پا ايثارو عشق گرديدم و چونان پرستوهاي سبك بال عشق پرواز كردم و با بال و پر ظريفم آشيانه اي از عشق ساختم تا تو در شاخه شاخه هاي آن آرام گيري. آري حق داري نادان و ناقصم بخواني زيرا تو خود هرگز اين همه ايثارو اين همه عشق را درك نكردي و مي پنداري كه از سر ناداني و عجز است . _آنجا كه زن به خاطر همسر بودن و مادر بودن از مزاياي شغلي و تحصيلي و قدرت كناره گيري مي كند و عاطفه را به جاي پست و مقام مشهور شدن بر مي گزيند تو به ناداني و ابلهي و نا تواني محكومش مي كني _آنجا كه با گذشت و ايثار راه را براي پيشرفت تو باز مي كند و از خواسته هايش عقب نشيني مي كند تو ضعيفه اش مي خواني و ضعيفش مي پنداري . حق داري كه ابلهش بخواني ونادانش بداني و مهر جهالت را بر پيكر احساسات پاكش همچون داغي ماندگار ثبت كني زيراكه: نه او را فهميدي" نه مادرت " نه فاطمه" نه زينب" نه مريم" نه سارا" نه هاجر" نه ماندانا" نه ميترا" نه فرنگيس و نه هيچ زن ديگر و حتي دخترت را نيز نخواهي فهميد و نخواهي دانست كه كيستند. اي كاش مي دانستي كه چه چيزي و چه كسي را نادان مي خواني و نادان مي داني . "تو ريشه ات را"اثبات وجوديت را"بودنت را"هست شدنت را"مادرت را"ناقص العقل مي خواني.هم او كه زندگي ات بدون او هيچ مفهومي ندارد. من يك زنم ! همان زن كه غذاي هر روز تو را به همراه سفرهاي از عشق و محبت بر رويت مي گسترانم. من همانم كه نسل تو در بطن من پرورش يافته. من يك زنم همان زن كه هنگام بيماري بر بسترت مي نشيند و با دستهايش به تيماريت مي پردازد. همانپرستاري هستم كه شبانه تا صبح تپش هاي قلب تو را كنترل مي كند .همان پرستاري كه جراحات تو را مي شويد وبا محبت وايثار مرحم مي گذارد. من يك زنم! همان معلم مهرباني كه تصويرش هرگز از ذهن تو پاك نخواهد شد.همان كسي كه براي اولين بار دستت را گرفت و نوشتن به تو آموخت. من يك زنم! كه خانه و زندگيت بدون وجودم نه رنگي دارد و نه نشاطي و نه پاكيزگي ظاهري و نه پاكيزگي روح . آيا تا به حال دنيا را بدون من به تصوير در آورده اي؟ دنياي بدون زن ! "من از نسل ليلايم" همان ليلاي سيه چهره اي كه از" مجنون "مجنون ساخت ونام مجنون را تا به امروز جاويد ساخت."من از نسل شيرينم" همان شيريني كه نه تنها به فرهاد بلكه به بيستون نيز روح بخشيد و از دل سنگ سخت كوه چشمه ي زلال عشق را از پس هزاره ها تا به امروز جوشان نمود تا دل خسته و لب تشنه اي كه از آن گذر مي كند از شربت عشق هميشه جاويد شيرين بنوشد و اگر نبود بيستون هم نبود. "من از نسل هاجرم" هم او كه پسرش را در بيا با نهاي عربستان در آغوش گرفت و زير تيغ برنده و سوزان آفتاب گرم عربستان خود سايه ي سر پسرش شده و گام از گام برداشت. "من از نسل مريمم"هم او كه پيامبر عشق را به دنيا آورد هم او كه بزرگترين راز خلقت را آفريد. "من از نسل خديجه ام"هم او كه دارائيش را براي تجلي اسلام داد و تو امروز ايمانت را وامدار او هستي. "من از نسل فاطمه بنت اسد هستم"هم او كه خانه ي كعبه ابتدا براي قدوم او شكاف برداشت و بعد هم علي در آن متولد شد.من از نسل فاطمه ام هم او كه مادرامامت بود . زني كه همه چيز است و همه كاملش مي خوانند . من از نسل زينبم كه خشم خواهرانه اش برنده ترين شمشيرها را به زانو در آورد. "من از جنس ملائكه هاي آسماني اما بدون بال هستم"كه تو براي ديدن روي آنها در هاي خواستها و خواسته هاي دنيوي و انساني ات را بر روي خود مي بندي كه شايد در قيامت در كنار نوع بالداري از من باشي. "و تو اي پسرم"اي برادرم"اي همسرم"اي دوستم"واي مرد" اين را بدان كه همه ي اين ظرافت هاي وجوديم با تو به كمال مي رسد ومن بي هيچ غروري مي دانم كه ما در كنار هم كامل هستيم.با اين همه تو مرا ضعيفه ام خواندي و ناقص العقل دانستي. اگر امروز سنگ صبور تو شدم اين را بدان كه صبوري از گذشت است و گذشت از تحمل است و تحمل از توانايي و توانايي از آگاهي و دانايي است و تو مرا نادان مي خواني . ولي من بر خلاف تو هرگز تو را تحقير نمي كنم و تو را نادان نمي خوانم ونمي دانم.زيراتو: "پدر من هستي"همسر هستي"برادر من هستي"پسر من هستي" اگر به تو نادان بگويم پس از تو جاهل ترم زيرا معاشرت و مشاركت با انسانهاي ناقص العقل و نادان عين ابلهي است ومن به تو مي آموزم كه اگر مرا نادان ميداني وضعيفم مي شماري از من بگذر كه گذشتن از ناداني و ضعف عين عاقلي است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:53 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
موج تو در چشم من همچون موجي خروشنده و سر كش و نا شكيبا كه هر لحظه ات مي كشاند به سويي نسيم هزار آرزوي فريبا تو موجي تو موجي ودرياي حسرت مكانت پريشان رنگين افقهاي فردا نگاه مه آلوده ي ديدگانت تو دايم به خود در ستيزي تو هرگز نداري سكوني تو دايم ز خود مي گريزي تو آن ابر آشفته ي نيلگوني چه مي شد خدايا... چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟ شبي با دو بازوي بگشوده ي خود ترا مي ربودم... ترا مي ربودم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:57 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از دنیای غیب هر کس تصوری دارد:
قصه ساز خیال پرداز تصوری و زاهد پرهیزکار تصور دیگر. عارف در ورای پرده غیب همه قدسی و پاکی می بیند و شاعردر آنجا همه رنگ و نیرنگ ها ی گونا گون جستجو می کند . اما به هر حال امروز در دیار ما کیست که این دنیای مر موز غیب را همه جا در پیرامون خود نبیند و از کار آن در دل بیم و امید نداشته باشد؟ (عبدالحسین زرین کوب) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:55 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای بزگ است اهورا مزدا:
که زمین را آفرید که آسمان را آفرید که شادی برای مردم آفرید داریوش را شاه کرد! یک شاه از بسیاری یک فرماندار از بسیاری من هستم داریوش! شاه بزرگ شاهشاهان شاه کشورهای دارای مردم بسیار شاهدر این سرزمین دور و دراز *************************************************************************** پسر ویشتاسب هخامنشی
(ترجمه گنج نامه ی همدان با خط میخی)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:27 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
قاصدک ٬ باز خبر آوردی؟ خبر از یار سفر کردی من بهر این دیده ی ترآوردی؟ رو خلاصم کن از این چشم به در دوختگی دیده ام آه... که ماءیوس شد از دیدن او بس کن این قصه ی فرتوت جگر سوختگی قصه ی عشق جهانی همه در قلب من است همه را میدانم همه را می فهمم ژاژ خوائیدنها بهر لیلی ٫مجنون بهر شیرین٫ فرهاد. یاد داری که چه گفت؟ (عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار) بگذریم... قاصد تلخترین خاطره ها حال از حال دل خویش بگو تو بدنبال کسی٫ در سفر می گردی؟ که چنین بی پروا٫کو به کو٫ خانه به خانه٫ در به در می گردی؟ این بهانست که از بی خبران با خبری تو که خود در سفری تو که خود بادیه پیمای زمستانی و از لطف بهار غافل و بی خبری قاصدک... حرف مرا گوش بده من بدنبال بهارم٫ نه به دنبال نگار چند روزیست که در فصل خزان افتادم و کنون می ترسم که شباب عمرم در خزان طی شود و چو تو در دست زمستان سیه رنگ سپید٫افتم و پیر شوم قاصد تلخترین خاطره ها گردم ودر وسوسه ی دیدن گلهای بهار دور و در غصه ی فصل دی و دلگیر شوم شکوه ی آخر من با تو همین بود که رفت تو که خود بادیه پیمای زمستانی و از لطف بهار غافل و بی خبری شاهد روز وداع یاران٫ تا به کی در به دری؟ قاصدک... لحظه ای صبر کن و بعد برو اگر از باد شب سرد خزان بگذشتی ای که در لحظه ی زادن چو خزان٫ پیرو مبهم گشتی برو تا باد صبا٫ برو تا فصل بار چون بدیدی او را راوی سرد ترین خاطره های من باش نزد آن دورترین آری آن دور ترثن نقطه ی آمال دلم برو او چشم به راهت مانده برو ای پیرترین نو گل امسال دلم تو چرا بی خبری شاهد درد و فراق تا به کی در به دری؟ (آذر ۸۰ ) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:23 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من شاکیم از رنگ سیاه
برای کشتن این همه رنگ شاکیم ازسکوت برای کشتن این همه آهنگ شاکیم ازدیوار شاکیم از سیم خاردار شاکیم از تو برای کشتن لبخندم شاکی روزهایی که نمی خندم... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:12 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگامی که شادی من متولد شداو را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان من!بییایید و بنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است!بییایید و شادی من را ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد؟ اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد! هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان می رساندم،اما کسی به صدایم گوش فرا نداد.لذا من وشادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد. هنوز یک سال نگذشت که نا گهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده وبیمار شد وجز قلب من،هیچ قلبی به عشق او نطپیدو هیچ لبی جز لبهای من ، لب اورا نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپردو از این به بعد هر گاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم. یاد و خاطره چیست؟ جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچدو سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:43 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از مترسکی سوال کردم:
آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟ پاسخم داد و گفت:در ترساندن دیگران برای من لذت بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم! اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:راست گفتی!من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم. گفت: تو اشتباه می کنی٬ زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد! سپس او را رها کردم در حالی که نمی دهنستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند. یک سال بعد مترسک٬ فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 2:49 توسط آراسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ماهی
من فكر می كنم احساس می كنم احساس می كنم من بانگ بر گشيدم از آستان ياس: شاملو.....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:16 توسط آراسته
|
|
||